کیان طلا خوشگل و مشگلکیان طلا خوشگل و مشگل، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره

کیان عزیز عشق بی نظیر بابا و مامان

آقا کیان دیگه مرد می شود

با سلام خدمت همه دوستای خوبم  امروز یکم عصبانیمو حال و حوصله ندارم  حتما میپرسید چرا ؟!! آخه آقا دکتره امروز کلی منو چلوندو بعدشم ختنم کرد و من هم به عالمه دردم اومده  این هم عکسمه که عصبانیم  ...
19 مهر 1393

اولین طعم زندگی

سلام به همه دوستای خوبم امروز که این عکس خوشگل رو از خودم براتون میزارم  روزیه که اولین قاشق از غذای آدم بزرگ ها رو تو نستم بخورم   امروز مامان آتنا برام فرنی درست کردو من یه قاشق خوردم  راستش شیری که میخوردم خوشمزه تر بوده ...
19 شهريور 1393

واکسن دو ماهگی آقا محمد کیان

سلام به همه دوستای خوبم  امروز که دارم  این مطلب رو براتون میزارم  دو ماه از زندگی رو سپری می کنم  تازه واکسن دو ماهگی مو زدم مامان جونم با عزیز رقیه  منو بردن درمانگاه شهمیرزاد یه هفته هم هست که اونجا بودم و بعد از یه سفر عالی اومدم تهران ...
23 ارديبهشت 1393

یه ماه پر از فرازو نشیب

امروز که من با شما حرف می زنم حدودا 30 روز از زندگی رو سپری کردم وای چه روزهایی بود مریض شدم و کلی هم مامان و بابا رو اذیت کردم والان حالم خوبه ها  این هم یه عکس خوشگل که با لباس مهمونیم گرفتم یه کم بی حالم به خاطر اینه که مریض شده بودم ولی خوبم الان ....! ...
16 فروردين 1393

آقا کیان با نام پرشکوه محمد کیان پا به دنیا گذاشت

سلام  من اومدم  من اومدم تا با لبخند و گریه هام زندگی پدر و مادرم و قشنگ کنم راستش دقیقا روز 17 اسفند بود که صبح زود به بیمارستان الغدیر رفتیم  من که راستش نمی دو نستم می خوام بیام آخه با هام هماهنگ نکرده بودند همون روز دکتر در خونه کوچولوی منو زدو من متولد شدم .                         دل تو دلم نبود تا که مامانمو دیدمو اونم با دیدن من لبخند شادی وصف نشدی رو بهم هدیه کرد و بعدشم که بابا جون و بابا کمال و مامان رقیه و مامان مرضیه رو با هم دیدم و کلی براشون ناز کردم و این داستان ادامه دارد...               &nb...
22 اسفند 1392

ویارونه (ته چین شهمیرزادی)

مامان رقیه برای مامانم ویارونه درست کرد! ویارونه میدونید چیه ؟ به رسم شهمیرزادیها یه  ته چین سبزی خوشمزس که برای مامان هایی که نی نی دارن درست می کنندو فامیل هارو دعوت میکنند و باهم نوش جان کنند. که البته تو اون روز مامان مرضیه هم خیلی زحمت کشید تا یه ناهار خوشمزه آماده بشه  جای همتون خالی  چون مامانی من یه ناهار حسابی خوردو من کلی شاد و شنگول شدم  همه دوست ها و آُشناهامون هم اومدنو سیسمونی خوشگل و مشگل منو دیدن وای که چه روز خوبی بود  راستش فکر کنم 29 بهمن بود     ...
2 اسفند 1392

سیسمونی و اطاق خوشگلم

 یه خبر خوب تو هفته ای که گذشت مادر جونم و دایی جمال برام سیسمونی آوردن راستش فکرکنم که 26 بهمن بودش که کلی هم مامانم مهمون داشت تازه عمه عارفه  و مامان مرضیه و عمو ابوذر و عمه حوری و بچه هاش هم اون روز خونه ما بودن کلی گفتیمو خندیدیم  البته من که تو دل مامانم بودم خیلی ذوق داشتم  همه با کلی خوشحالی و شادی کمک کردن تا وسایلمو بچینند   ...
2 اسفند 1392